ارواح در میانرودان باستان بخشی از واقعیت زندگی قلمداد میشدند، هرچند که باور به وجود آنها در همۀ تمدنهای باستانی رایج بود. مردمان گوناگونی که در فاصلۀ حدود ۵۰۰۰ پیش از میلاد تا ۶۵۱ میلادی در میانرودان (بینالنهرین) زندگی میکردند با تمام تفاوتهای آشکار قومی و فرهنگی، همگی به روح اعتقاد داشتند و نسبت به موجودات فراطبیعی واکنش نشان میدادند. همسانیِ این گونه باورها را میتوان در شباهت زیاد بین مناسک خاکسپاری یا تصور چگونگی جهان آخرت مشاهده کرد.
مردمان میانرودان باستان خود را در مقام انسان همکار ایزدان در حفظ و نگهداری از نظم و سامان عالم میدانستند. ایزدان بشر را از گِل آفریده و به آنها با نفس الاهی جان داده بودند، ولی طول عمر هر انسان به مقدار معینی محدود شده بود. وقتی برای کسی زمان رفتن فرا میرسید، او به جهان زیرین میرفت، که در گذر قرنها نامهای زیادی رویش گذاشته بودند ولی بیش از همه آن را به نام ایرکال-لا – سرزمین بیبازگشت – میشناختند. جنبۀ ملکوتی وجود انسان در ایرکال-لا، مکانی تاریک و غبارآلود پر از چالههای آب، به زندگی خود ادامه میداد و برای گذران نیازمند زندگان بود که با برگزاری یادبود و قربانی، بهویژه پیشکش روزانۀ آب خنک، از او نگهداری کنند.
باور دیگر این بود که جسد مردگان نیازمند یک خاکسپاری شایسته با تشریفات کامل است، از جمله قرار دادن اشیایی در گور (گور-نهشتهها) که برای زندگی در ایرکال-لا لازم خواهند شد. اگر مناسک خاکسپاری بهدرستی انجام نمیگرفت، یا خانوادۀ مرحوم یاد او را با انجام آیینهای قربانی، نیایش، و جرعهفشانی گرامی نمیداشتند، ایزدان به روح او اجازه میدادند به زمین و نزد زندگان بازگردد و کسانی را که در انجام تکلیف خود کوتاهی کرده بودند، تسخیر کند.
این نوع ارواح – روح یکی از اعضای خانواده که به حق از آنها ناراضی بود – در میانرودان از همه معمولتر بودند، ولی ارواحی هم وجود داشتند که بدون اجازه از ایرکال-لا بیرون زده بودند، یا روح کسانی که در جنگ کشته شده و جنازهشان زمین مانده بود، یا کسانی که غرق شده بودند و جسدشان هرگز پیدا نشده بود. هر یک از این نوع ارواح نیز میتوانستند خانهای را جنزده کنند یا از راه گوش وارد جسم یک فرد زنده شوند و بیماری، بدبیاری، یا حتا مرگ بههمراه بیاورند.
پژوهشگران امروز باورهای میانرودانی به ارواح را در ارتباط تنگاتنگ با نهاد خانواده در اجتماع و اهمیت پیوندهای خانوادگی ارزیابی میکنند – این نتیجهگیری معتبر بهنظر میرسد چون بهجا آوردن وظیفه در قبال مردگان موجب تقویت رابطه بین نسلهای گوناگون یک خانواده میشد – اما از نظر خود مردمان میانرودان ارواح فقط یکی دیگر از چیزهایی بودند که در زندگی باید به آنها رسیدگی کرد. اگر فرد خواهان سلامتی خود و لذت بردن از زندگی و آینده است، بهترین تضمین میتواند انجام مراقبت درست از درگذشتگان خانواده در کنار اقدام لازم برای دور نگه داشتن ارواح خشمگین سرگردان باشد.
باورهای نخستینی و منابع اطلاع دربارۀ آنها
بنا به نظر ایروینگ فینکلِر دیرینشناس، پیشینۀ باور به ارواح در میانرودان به نخستین خاکسپاریهایی برمیگردد که شامل گور-نهشته هستند. کهنترین گورهایی که تاکنون در میانرودان مورد حفاری قرار گرفتهاند نُه گور واقع در غار شنیدر در کوههای زاگرس هستند، که بقایای انسان نئاندرتال نیز در آنها پیدا شده و دیرینگیشان به ۶۰۰۰۰ تا ۴۵۰۰۰ سال پیش برمیگردد (Black, Gods & Demons, 59). این محوطه در سال ۱۹۵۱ پیدا شده، و عدهای از باستانشناسان ادعا کردهاند نشانههایی از وجود گور-نهشتهها در قالب صدف و نیز شواهدی از انجام مناسک خاکسپاری به گواه وجود گردههای گُل در گورها یافتهاند که نشان میدهد روی جسد گل گذاشته بودهاند (هرچند این نظر با چالش روبهرو شده است). اما در شناسایی هویت گور-نهشتههای یافتشده در شهر باستانی اِریدو، متعلق به حدود ۵۴۰۰ پیش از میلاد، تردیدی وجود ندارد. گوندولین لیک، پژوهشگر تاریخ میانرودان، درمورد گور-نهشتههای این ناحیه در «دورۀ عُبید» مینویسد:
در کنار جسدهای یافتشده در گورهای خاکی یا سنگی ممکن بود انواع ابزارها، مثل چاقوهایی از سنگ چخماق، یا زیورهای شخصی مثل مُهرههای رنگی، وجود داشته باشد. رد رنگ قرمز نیز روی بسیاری از استخوانها باقی مانده، که شاید نشانگر نوعی نمادپردازی با رنگ باشد. گورهای دورۀ عبید در اِریدو گنجینهای غنی از گور-نهشتههای ارزشمند، از قبیل سفالینههای مینیاتوری بسیار ظریف، پیکرکهای گِلی انساننما، شقههای گوشت، و زیورآلات در خود داشتند. در کنار بعضی از مردگان یک سگ دفن شده بود که استخوانی هم برایش در نظر گرفته بودند. (۷۳)
فینکِل استدلال میکند که اگر اعتقاد به این وجود نداشت که مردگان در عالم دیگر به اشیای ارزشمند نیاز پیدا میکنند دلیل دیگری برای یافت شدن این اشیا در کنار جسدشان در دست نداشتیم. از این گذشته، اگر روح قادر باشد از عالم فانی به جای دیگری سفر کند، منطقی است تصور کنیم که قادر به سفر بازگشت نیز خواهد بود. این نیز استدلال دیگری است که فینکِل به کمک آن وجود گور-نهشتهها و باور به ارواح را توضیح میدهد. اگر مردمان باستان چیزی در گور میگذاشتند به این دلیل بود که اعتقاد داشتند مرگ پایان راه نیست، و در نتیجه بنا بر باورهای میانرودانی:
- پس از مرگ انسان بخشی از وجود او باقی میماند.
- آن بخشِ وجود از قفس تن رها میشود و به جای دیگری میرود.
- آنچه توانسته به جای دیگری برود، به حکم منطق قدرت بازگشت به این سو را نیز دارد. (۵)
فینکِل این ادعا را میپذیرد که مُهرههای یافتشده در غارهای شنیدر بهواقع گور-نهشته هستند، و بقایای گَردههای گل نیز گواه برگزاری مناسک خاکسپاری بهحساب میآیند. به نظر او:
ما که از موضع بالا نگاه میکنیم، باید بپذیریم که ارواح در «دورۀ پارینهسنگی جدید»، شاید حدود ۵۰۰۰۰ پیش از میلاد، وارد صحنه شده بودند. این تصور ساده که یک چیز قابل بازشناسی از وجود فرد مرده گاه میتواند به جامعۀ بشری برگردد به نظر من نه خیالپردازانه است نه تعجببرانگیز. ریشههای چنین تصوری در همان افق تکامل که خاکسپاری همراه با اشیا برای نخستین بار معمول شد، نهفته اند. این مفهوم ذهنیتیافته که بخشی از وجود فرد برای همیشه از عالم هستی ناپدید نمیشود، در نقطۀ مقابل ماتم و سوگواری خاکسپاری قرار میگیرد و میتواند خط جدایی مطلق ما از حیطۀ حیوانات باشد. (۵ تا ۶)
حتا اگر تاریخگذاری کهنتر خاکسپاریهای غار شنیدَر را قبول نداشته باشیم، باز روشن است که کاربست قرار دادن گور-نهشته در کنار مردگان تا دورۀ عبید (حدود ۶۵۰۰ تا ۴۰۰۰ پیش از میلاد) بهخوبی جا افتاده بوده، و منابع نوشتاری مربوط به ارواح نیز از «دورۀ دودمانی نخستین» (حدود ۲۹۰۰ تا ۲۳۵۰ یا ۲۳۳۴ پیش از میلاد) بهبعد در میانرودان وجود داشتند. از جملۀ این منابع میتوان به طلسمهای مخصوص محافظت در برابر ارواح، طلسمهای دفع روح و برگرداندن آن به جهان زیرین، و وردهای احضار روح اشاره کرد، که به کمک آنها روح مردهای را فرا میخواندند تا از او چیزی بپرسند و بعد با خواندن وردهای دیگر آن را به جایی که باید میبود برمیگرداندند.
در مقابل مصر باستان که مجموعهای مفصل و پیچیده از نوشتههای مربوط به ارواح و جهان آخرت باقی گذاشته، میانرودان نوشتههایی پراکنده و گونهگون در این رابطه دارد که بیشتر شامل مناجاتهای آیینی برای مراسم دینی یا مناسک خاکسپاری و قسمتهایی از آثار ادبی معروف مثل هبوط اینانّا به جهان زیرین، حماسۀ گیلگمش، انکیدو و جهان زیرین، نرگال و اِرِشکیگَل، و مرگ اور-نامّو هستند.
جهان زیرین
جهان زیرین در باور میانرودانی مقصد نهایی همۀ موجودات میرا بود، و چند و چون زندگی انسان در این رابطه هیچ فرقی ایجاد نمیکرد. شاه یا دهقان، پهلوان یا بدکار، مرد، زن، یا کودک، همگی به یک مکان رهسپار میشدند: قلمرویی تاریک در زیر زمین که فرمانروای آن اِرِشکیگَل، ملکۀ مردگان، بود و بعدها همسری به نام نِرگال نیز در کنار او قرار گرفت. اِرِشکیگَل (یا اِرِشکیگال) با نامهای اَل-لاتو و ایرکال-لا نیز شناخته میشد، که نامهای دیگر قلمرو او هم بودند. یک نام دیگر برای این قلمرو کورنوگیا به معنی «سرزمین بیبازگشت» بود. جرمی بلَک پژوهشگر تاریخ دربارۀ ریشۀ کور در واژۀ «کورنوگیا» مینویسد:
کلمۀ کور در زبان سومری دو معنی متفاوت داشت. یکی «کوه» یا، در معنای کلیتر، «کوهستان»، که بهویژه به کوههای زاگرس در شرق میانرودان اطلاق میشد. به همین خاطر این کلمه میتوانست به «سرزمین بیگانه» (خارج از سومر) نیز اشاره داشته باشد... معنی دوم کور «زمین» بود که در معنای خاص خود یکی از نامهای جهانی محسوب میشد که زیر زمینی که رویش زندگی میکنیم قرار دارد: جهان زیرین یا قلمرو مردگان. (خدایان و شیاطین، ۱۱۴)
کورنوگیا/ایرکال-لا در آغاز مکانی در زیر «کوهستان غروب» در مغرب تصور میشد، ولی با گذشت زمان ورودیهای گوناگونی پیدا کرد که موجب شدند وسعت پهنۀ آن هرروز با ورود عدۀ جدیدی از مردگان افزایش یابد. وظیفۀ اصلی اِرِشکیگَل حفظ نظام موجود بود، به این معنا که مراقب باشد مردگان از قلمرو خود خارج نشوند، از زندگان دور بمانند، و هیچ موجود زندهای نیز به این قلمرو راه پیدا نکند. ایزدانی که در این کار به او کمک میکردند خدمتکارش نِه-تی، نگهبان دروازه، و بعدها نِرگال، خدای جنگ، بودند.
کهنترین نوشتهای که به اِرِشکیگَل اشاره دارد پارۀ شکستهای از یک کتیبه متعلق به دورۀ اَکَدی (حدود ۲۳۵۰ یا ۲۳۳۴ تا ۲۱۵۴ پیش از میلاد) است. اما در منظومۀ مرگ اور-نامّو از دوران فرمانروایی شولگی پادشاه اور (۲۰۹۴ تا حدود ۲۰۴۶ پیش از میلاد) نقش کاملی در قالب شخصیت ملکۀ مردگان به این ایزدبانو سپرده شده است. یکی از جنبههای جالب توجه این منظومه ترسیم تصویری متفاوت از جهان زیرین در عین وفاداری به چشمانداز بنیانی یک سرزمین برهوت است. کورنوگیا/ایرکال-لا همواره بهشکل ناکجاآبادی دورافتاده در دل تاریکی و غبار مجسم میشد، ولی با قدم گذاشتن اور-نامّو به این منظومه ضیافت بزرگی برای خوشامدگویی به او برپا میشود و حیوانات زیادی را برای این ضیافت سر میبرند.
با این حال، بنا بر متن منظومه، «غذای جهان زیرین تلخ است، آب جهان زیرین شور است» (سطرهای ۸۳ تا ۸۴). گذشته از این صحنۀ ضیافت، تنها تفاوتِ دیگر با ترسیم همیشگی سرزمین گرگ و میش پرغبار وصف میزی از طلا و نقره است که ارواح نوزادان نارس دور آن بازی میکنند و روی آن پر از عسل است. پس چندان تعجبی ندارد که ارواح هر از گاهی هوس بیرون زدن از این جهان و بازگشت به نور و روشنی دنیای زندگان به سرشان بزند.
ارواح
همان گونه که پیشتر اشاره شد، روح مردگان میتوانست به دلایل گوناگون در سیمای شبح – که در زبان سومری گیدیم و به زبان اَکَدی اِتِم-مو گفته میشد – به این دنیا برگردد. گیدیم/اِتِم-مو از اندیشه، کردار، و شخصیت فرد تشکیل شده بود – آن بارقۀ ایزدی که هنگام مرگ از جسم بیرون میرفت – و خود روح نسبت به آن آگاهی کامل داشت. روح موقع مرگ جسم را ترک میکرد و توسط ایزد نینازو، پسرِ گولا، ایزدبانوی درمان و سلامتی، به سوی دروازههای جهان زیرین هدایت میشد. خود گولا نیز به انتقال روح به عالم مردگان کمک میکرد. هنگام رسیدن به جهان زیرین داوری اخلاقیای در کار نبود، فقط نوعی «فهرست» را نگاه میکردند تا مطمئن شوند که فرد اکنون به جهان مردگان تعلق دارد. بعد از آن، روح مرده باید از هفت دروازه عبور میکرد تا به قلمرو تاریکی برسد. فینکِل در توصیف این روند میگوید:
ارواح همگی در حالتی برزخی بهسر میبرند، تعدادشان هر لحظه بیشتر میشود چون هر دقیقه عدهای میمیرند. در متن اَکَدی حماسۀ گیلگمش میخوانیم که «خاک روزیشان است، گِل غذاشان. نوری نمیبینند، در تاریکی بهسر میبرند. تنپوششان همچو پرندگان است، بهجای ردا بال بر دوش دارند.» آدم احساس میکند با جماعتی طرف است که مثل مشتی پنگوئن خاکآلود شانه به شانه میسایند و بالاتنه را به این سو و آن سو تاب میدهند. نبود آب و غذا توضیحی است بر چگونگی شکل گرفتن مناسک فشاندن آشامیدنی و تقدیم غذا برای مردگان – این پیشکشها قرار بود به بقای مرده در جهان زیرین کمک کنند. (مصاحبۀ کاوثورن با فینکِل، ۵)
گاهی اِرِشکیگَل به روحی اجازه میداد به دنیا برگردد تا ناحقّیای را جبران کند، اطلاعی دربارۀ چند و چون مرگ خود بدهد، یا به جان کسانی بیفتد که تکلیف آیینی خود را فراموش کردهاند، ولی سایر اشباح کم و بیش فراریهای ایرکال-لا محسوب میشدند. این گونه ارواح با آگاهی کامل از وضعیت شبحوار خود و گرفتار شدن در مکان ناخوشی مثل جهان زیرین، میخواستند بار دیگر طعم زندگی را بچشند، ولی بدبختانه ظاهر شدن آنان در جمع زندگان همواره ناخوشآیند و ناخواسته قلمداد میشد.
مردگان را معمولن زیر خانۀ خودشان، در حیاط، یا در همان نزدیکی دفن میکردند، بنابراین برخورد با روح یک نفر از بستگان و آشنایان بیشتر از همه انتظار میرفت. رایجترین دلایل برخورد با ارواح نیز عبارت بودند از خاکسپاری نامناسب، کوتاهی از انجام وصیت، یا فراموش کردن آیینهای مخصوص احترام گذاشتن به مرده و زنده نگه داشتن یاد و نام او. اما مردگانی که از منزلگاه تازۀ خود راضی نبودند نیز احتمال داشت که در جهان زیرین آرام نگیرند و با بازگشت به این دنیا مایۀ دردسر و مزاحمت فراوان شوند.
وردها و طلسمهای محافظ
برای محافظت در برابر ارواح وردهای گوناگونی میخواندند، چشمزخم و بلاگردان به خود میآویختند، و تندیسهای کوچک در خانه نگه میداشتند. یکی از محبوبترین این تندیسها شمایل جن کوچکی بهنام پازوزو بود، که هرچند میتوانست مایۀ خشکسالی، قحطی، و آفت و بیماری شود، به همان اندازه نیز قدرت جلوگیری از بروز آنها را داشت. علاوه بر این، او را موثرترین دفعکنندۀ اشباح و ارواح پلید میدانستند. پازوزو بنا به باورها از انسانها در برابر موجودات شیطانی، بهویژه لاماستو (یا لَمَشتو)، هیولای ترسناکی که به زنان باردار حمله و نوزادان را شکار میکرد، به دفاع برمیخواست. بلاگردانها و پیکرکهای سگشکل نیز همانند سگ واقعی دارای قدرت محافظت از صاحب خود تصور میشدند.
برای خلاص شدن از دست یک روح مزاحم میشد از کاهنان و دینیاران نیز کمک گرفت. علاوه بر آنها، گروه خاصی از حکیمان هم وجود داشتند که به آنها آسیپو میگفتند، درمانگری که تخصص اصلیاش برخورد با جن و پری و موجودات فراطبیعی بود. آسیپوها میتوانستند خودشان ورد محافظ را بخوانند یا آن را به دیگران یاد بدهند. تعداد وردها و طلسمها بستگی به نوع روح و شدت تسخیر داشت. آسیپوها و کاهنان در صورت وخیم شدن وضعیت شخص جنزده دست به جنگیری میزدند یا برای پی بردن به ریشۀ مشکل دست به احضار روح میزدند تا مستقیم از خود آنها چارهجویی کنند. فینکِل اشاره میکند:
نبشتگران بابِلی شرح بسیاری از وردها و طلسمهای ساده و آیینهای پیچیده برای خلاصی از دست ارواح را برای ما باقی گذاشتهاند. برخی از نوشتههای ایشان بر پایۀ فهرست گونهشناختیِ اشباح و ارواح تنظیم شده – مثلن روحی که صاحبش قربانی آتشسوزی بوده، یا روحی که صاحبش زیر چرخ گاری رفته یا به چاه افتاده و غرق شده یا سر زایمان رفته. بخشی از دعاهای دفع روح شامل قرائت چنین فهرستهایی بود، که در اصل میگفت: «چه این نوع روح باشی و چه آن نوع، ما میدانیم کی هستی. برو به همان جایی که باید باشی!» شناسایی هویت یک روح مزاحم برابر بود با بهدست آوردن قدرت اختیار آن. (مصاحبۀ کاوثورن با فینکِل، ۴)
برای راندن ارواح مزاحم میشد با قربانی کردن حیوانات به درگاه ایزدان نیز متوسل شد، بهخصوص وقتی روح سرگردانی گیر میافتاد، شَمَش، ایزد خورشید، بر مسند داوری مینشست و حق آن روح را برای انجام آیینهای یادبود یا هر تکلیف دیگری طلب میکرد. گاهی هم خیر این آیینها به ارواح دیگر ایرکال-لا میرسید که کسی را در این دنیا نداشتند تا نام و یادشان را زنده نگه دارد.
سرانجام
در میانرودان باستان، سعادتمندترین ارواح ساکن ایرکال-لا کسانی بودند که بیشترین تعداد فرزند را از خود باقی میگذاشتند، چون تصور میشد عدۀ بیشتری برای زنده نگه داشتن نام آنها وجود دارند که تا مدتهای مدید پیشکشهای آیینی آب و غذا را برای آنان فراهم خواهند کرد. پسر بزرگ خانواده وظیفۀ تهیۀ آب خنک و غذای روزانه برای درگذشتگان را برعهده داشت، و پس از مرگ او این وظیفه بر دوش پسر بزرگ خودش میافتاد. به عقیدۀ برخی پژوهشگران، باور به همین تداوم رابطۀ زندگان با مردگان موجب پیدایش «کیش مردهپرستی» بوده است. به نوشتۀ جرمی بلَک:
یک فرضیۀ مطرح این است که کاربست خاکسپاری آیینی در جوامع پیشا-تاریخی میانرودان یا با هدف حفظ ارتباط نزدیک با درگذشتگان و در قالب کیش پرستش مردگان صورت میگرفته یا، برعکس، هدف از آن جلوگیری از بازگشت مردگان برای تسخیر زندگان، در صورت کوتاهی از خاکسپاری مناسب، بوده است. (خدایان و شیاطین، ۵۸)
بلَک از آن دسته پژوهشگرانی است که روی فایدههای فرهنگی باور به وجود همیشگی روح پس از مرگ تأکید دارند، چرا که چنین باوری موجب انسجام و استواری کانون خانواده و همبستگی بین اعضای آن و نیز پیوند آنان با محل دفن مردگانشان میشده، آنها را با گذشته پیوند میداده، و پایبندی به تکلیفهایی را که به دوام و بقای نهاد خانواده کمک کنند تشویق و تقویت میکرده است، نهادی که در سراسر تاریخ میانرودان هستۀ مرکزی جامعه محسوب میشده است. هرچند این دیدگاه امروزی تا حد زیادی درست بهنظر میرسد، اما تردیدی نیست که از نظر مردمان میانرودان باستان باور به زندگی پس از مرگ و احتمال همیشه مطرح ظاهر شدن ارواح و اشباح در خانه بخشی از جریان طبیعی زندگی بوده و انتظار رخ دادن آن فرق چندانی با انتظار بارش باران با مشاهدۀ آسمان ابری نداشته است.
