اُردُن کشوری است در خاور نزدیک و همسایه با سرزمینهای کرانۀ باختری (فلسطین و اسرائیل)، سوریه، عراق و عربستان صعودی، که در روزگار باستان بخشی از سرزمین کنعان بود. نام این کشور از رود اُردن گرفته شده، که بین این کشور و سرزمینهای کرانۀ باختری جریان دارد. معنی کلمۀ «اُردن» نیز «پایین رفتن» یا «جریان یافتن به سمت پایین» است. سرزمین کنعان بهعنوان یک مرکز مهم داد و ستد در چهارراه امپراتوریهای بزرگ دنیای قدیم تاریخی طولانی را یدک میکشد، که گسترۀ آن از روزگار باستان تا معاصر (از امپراتوری اکدی تا امپراتوری عثمانی) را دربر میگیرد. این سرزمین محوطههای باستانشناسی زیادی را در خود جا داده ،که نامشان در متنهای کهن، از جمله کتاب عهد عتیق، آمده است.
اسکندر مقدونی (فرمانروایی ۳۳۶ تا ۳۲۳ پیش از میلاد) چند شهر (از جمله جِرَش) را در این ناحیه بنیان گذاشت، و نبطیها پایتخت خود، پِترا، را با تراشیدن صخرههای ماسهسنگی آن ساختند. ناحیۀ اُردن از دیرباز برای گروههای مختلف مردم از جمله بازرگانان، هنرمندان، فیلسوفان، و صنعتگران جذاب و الهامبخش بوده و البته کشورگشایان را نیز کم به سمت خود نکشیده است؛ آنها نیز در مقابل، همگی در طول تاریخ نشان خود را بر کشور امروزی اُردن باقی گذاشتهاند.
کشور اُردن، که نام رسمی آن «پادشاهی اُردن هاشمی» است، پس از صدها سال وابستگی به امپراتوریهای گوناگون خارجی و قدرتهای اروپایی سرانجام در سال ۱۹۴۶ میلادی به استقلال رسید، و امروزه یکی از باثباتترین و غنیترین کشورهای خاور نزدیک بهشمار میرود. پایتخت آن، اَمّان، شهری ثروتمند و پیشرفته و از مقصدهای پرطرفدار در صنعت گردشگری است. تاریخ این خطه بسیار گسترده است و سرآغاز آن به بیش از ۸۰۰۰ سال پیش برمیگردد، و حکایتهای زیادی از ظهور و سقوط امپراتوریها و تغییر و تحول دولتها را در خود دارد.
تاریخ کهن
بنا بر حفاریهای باستانشناسی سکونت انسان در ناحیۀ اردن در «دورۀ پارینهسنگی» (حدود دو میلیون سال پیش) آغاز شد. ابزارهایی مثل تبرهای دستی از جنس سنگ، انواع تراشه، مته، چاقو، و سرنیزه که از مکانهای گوناگونی در سرتاسر اردن بهدست آمدهاند، همگی به همین دوره تعلق دارند. انسانهای نخستینی ساکن این سرزمین شکارگر-گردآور بودند و در زندگی کوچنشینی خود به دنبال شکار از جایی به جای دیگر میرفتند. انسانها سرانجام با فرا رسیدن «انقلاب کشاورزی» بین بیست تا دوازده هزار سال پیش به یکجانشینی رو آوردند و با ایجاد سکونتگاههای دائمی نخستین جامعههای کشاورزی را تشکیل دادند.
«دورۀ نوسنگی» (حدود ۱۰۰۰۰ پیش از میلاد) شاهد پیدایش و رشد جمعیتهای یکجانشین و بهبود روشهای کشاورزی بود. روستاهای کوچک در این دوره بهتدریج به مراکز شهری دارای صنایع محلی تبدیل شدند و به دادوستد با یکدیگر پرداختند. پس از آن نوبت به پیدایش مراکز شهری بزرگ رسید. یکی از اینها شهر اریحا در کرانۀ باختری رود اردن بود، شهری که آن را قدیمیترین شهر دنیا که در تمام طول تاریخ خود آباد و برقرار بوده لقب دادهاند، چون تاریخ تقریبی ایجاد آن به ۹۰۰۰ سال پیش از میلاد برمیگردد.
به نوشتۀ باستانشناس انگلیسی، جرالد لنکستر هاردینگ:
[شهرهایی مثل اریحا شواهد وجود] فرهنگی بسیار والاتر از آن که تصور میکردیم را بهدست میدهند، چرا که این مکان دیگر فقط یک روستای ساده با چند خانۀ بنّاییساز و کفِ کوبیدۀ گچی نبوده، بلکه دیوار سنگی بزرگی گرداگرد خود داشته که خندق یا شیار خشکی نیز جلوی آن کنده شده بوده است. چنین چیزهایی از وجود سازماندهی گروهی در سطحی بالا خبر میدهند، رویکردی که در آن منافع فرد از منافع جمع پیروی میکند. (۲۹)
تمرکز روی منافع جمعی را در بناهای یادمانی این زمان نیز میتوان دید. مردمان «عصر نوسنگی» در بسیاری مناطق سازههای اَبَرسنگی (مگالیتی) میز-شکلی معروف به دُلمِن (dolmen) ساختهاند (که نمونههاشان امروزه در استون هِنج و جنوب انگلستان یافت میشود). این سازههای میز-شکل، که به مقبرههای قابل جابهجایی هم معروف اند و گاه به شکل مجسمههای انساننما نیز ظاهر میشوند، ممکن است یادمانهایی متعلق به مردگان بوده یا گذرگاههایی بین این جهان و جهان آخرت بهشمار میرفتهاند. این گونه یادمانهای اَبَرسنگی در بسیاری مکانهای بزرگ و گسترده سازههای سنگی دایرهشکلی را تشکیل میدادند که معنای آنها هنوز مشخص نیست، اما معلوم است که سازندگانشان برای ساختن چنین محوطههایی نیاز به روحیۀ همکاری جمعی داشتهاند.
محوطههای اَبَرسنگی به احتمال زیاد ماهیتی دینی و معنوی داشتند و مردم از شهرهای اطراف برای زیارت، عبادت، طالعبینی، و برگزاری آیینهای عید در آنها گرد میآمدند. بزرگترین سکونتگاه دورۀ نوسنگی در اردن عین الغزال نام داشت و در شمال غرب کشور نزدیک پایتخت کنونی یعنی اَمّان واقع شده بود. عین الغزال در حدود ۷۰۰۰ پیش از میلاد محلی آباد با جمعیتی کشاورز بود، که صنعتگرانشان شماری از چشمگیرترین تندیسهای انساننمای تاریخ نخستینی بشر را بهوجود آوردند. مجسمههایی که در عین الغزال یافت شده از کهنترین نمونههای نوع خود در دنیا هستند.
جمعیت عین الغزال در آن زمان را بیش از ۳۰۰۰ نفر تخمین زدهاند، و معلوم است که دادوستد و سفالگری بین آنها رواج داشته و موجب افزایش درآمد مردم و رفاه همگانی شهر بوده است. عین الغزال به مدت دو هزار سال در فاصلۀ حدود ۷۰۰۰ تا ۵۰۰۰ پیش از میلاد همچنان سکونتگاهی آباد و کامیاب بود، اما سرانجام احتمالن به دلیل استفادۀ بیرویه از منابع طبیعی، بهویژه زمینهای قابل کشت، ساکنان خود را از دست داد و متروکه شد.
هیکسوسها و مصریها
دورههای مسسنگی (حدود ۴۵۰۰ تا ۳۰۰۰ پیش از میلاد) و مفرغ (۳۰۰۰ تا ۲۱۰۰ پیش از میلاد) شاهد ادامۀ رشد و پیشرفت معماری، کشاورزی، و سفالگری بودند. فرهنگ غسولینی، که مرکز آن محوطۀ تلیلة الغسول در درۀ رود اردن بود، در دورۀ مسسنگی اهمیت زیادی پیدا کرد و ساکنان آن در مسگری، سفالگری، و معماری بناهای پیچیدهتر به مهارتهایی کمنظیر رسیدند.
در دورۀ مفرغ سکونتگاه خربة اسکندر (بناشده در حدود ۲۳۵۰ پیش از میلاد) در کرانۀ رود وادی الواله پدیدار شد و بک مرکز پررونق برای داد و ستد تشکیل داد. اما در حدود ۲۱۰۰ پیش از میلاد مهاجمانی وارد سرزمین اردن شدند و شهرها و روستاها را یکی پس از دیگری ویران کردند. هویت این مهاجمان مشخص نیست، اما خیلی احتمال میرود لشگری از مردمان گوتی بوده باشند که در حدود ۲۱۹۳ پیش از میلاد به امپراتوری اکدی در میانرودان هجوم بردند و موجب نابودی گستردۀ آن شدند. امپراتوری اکدی را سارگُن بزرگ (فرمانروایی ۲۳۳۴ تا ۲۲۷۹ پیش از میلاد) بنیان گذاشته بود، و ناحیۀ اردن نیز بخشی از همین امپراتوری محسوب میشد. برخی پژوهشگران مهاجمان را از «مردمان دریایی» دانستهاند، هرچند تهاجم به اکد صدها سال زودتر از زمانی رخ داد که معمولن برای تهاجمهای این قوم ناشناس در نظر گرفته میشود.
مهاجمان، هر که بودند، دست آخر توسط گروه دیگری از مهاجران (شاید حدود ۲۰۰۰ پیش از میلاد) از منطقه بیرون رانده شدند. این گروه جدید هیکسوسها بودند، که فرهنگی یکسر متفاوت را وارد اردن کردند و یک طبقۀ حاکم را در این سرزمین بنیان گذاشتند. هیکسوسهای اردن به مرور چنان قدرتی بهدست آوردند که به مصر هجوم بردند و بخشی از آن را تصاحب کردند. فرمانروایی هیکسوسها بر آن بخش از مصر چند صد سال ادامه یافت، تا این که در حدود ۱۵۷۰ پیش از میلاد لشگری از مصریان به فرماندهی آهموسۀ یکم (فرمانروایی حدود ۱۵۷۰ تا ۱۵۴۴ پیش از میلاد) آنها را بیرون کرد. برخی پژوهشگران استدلال میکنند که هیکسوسها (این نام را مصریها روی آنان گذاشتند؛ نام محلی این قوم معلوم نیست) از ساکنان بومی اردن بودند، اما بقیه آنها را مهاجمان بیگانه میدانند. در هر صورت، هیکسوسها در فرهنگ اردن دگرگونیهایی پایدار بهوجود آوردند، که سوارکاری و پرورش اسب، ساخت کمان مرکب و ارابۀ جنگی در کنار روشهای پیشرفتۀ آبیاری و بهبود سامانۀ دفاعی شهرهای محصور از مهمترین آنها بود.
با این همه، جریان داد و ستد بین منطقۀ شامات یا لِوانت (شامل کشورهای کنونی سوریه، اردن، لبنان، و اسرائیل) با دیگر سرزمینها و تمدنها در سراسر این دوران هرگز دچار وقفه نشد. مهارت نوشتن در حدود ۳۵۰۰ پیش از میلاد در میانرودان بهوجود آمد، شاید به این دلیل که وسیلۀ مناسبی برای انجام مکاتبههای تجاری راه دور بود، هرچند هیچیک از این سرزمینهایی که دست کم از ۳۰۰۰ پیش از میلاد دارای سواد نوشتن شده بودند، بهدلایل نامعلوم تا حدود ۲۰۰۰ پیش از میلاد به فکر ابداع یک سامانۀ نوشتاری با چارچوب مشخص نیفتادند. کتیبههای آن دوران چیزی جز نماد و نشانه ندارند و قواعد آوایی یا معنایی کاملی را به نمایش نمیگذارند. اردن تنها زمانی صاحب سامانۀ نوشتاری شد که مصریها در حدود ۱۵۷۰ پیش از میلاد هیکسوسها را از قدرت سرنگون کردند.
وقتی هیکسوسها از مصریها شکست خوردند و متواری شدند، مصریها آنان را تا خاک کنونی اردن تعقیب کردند و در سر راه خود قرارگاههای نظامیای ساختند که بعدها صورت جامعههای شهری به خود گرفتند. در زمان فرمانروایی ملکه هاتشپسوت بر مصر (۱۴۷۹ تا ۱۴۵۸ پیش از میلاد) و جانشین او توتموسۀ سوم (۱۴۵۸ تا ۱۴۲۵ پیش از میلاد) بازرگانی رونق فراوانی گرفت. توتموسۀ سوم فرمانروایی مصر را در سراسر ناحیۀ بزرگ کنعان گسترش داد و صلح و ثبات و آبادانی را در آن برقرار کرد. این ناحیه به چنان اوجی از شکوفایی رسید که در کتاب عهد عتیق از آن با عنوان سرزمین شکوهمندی «که شیر و عسل در آن جاری است» یاد شده.
اردن در انجیل و دورۀ مفرغ
نام دو شهر جراسه و جَدَره (بهترتیب جِرَش و ام قیس کنونی) در انجیل مرقس، باب پنجم، آیات ۱ تا ۲۰، و انجیل متا، باب هشتم، آیات ۲۸ تا ۳۴، آمده است. این دو فراز ماجرای سفر عیسا به این شهرها و بیرون راندن دیوهای پلید از جنزدگان و فرستادن آنها به درون یک گله خوک را حکایت میکنند. در انجیل مرقس، که قدیمیتر بهحساب میآید، ماجرا در شهر جراسه اتفاق میافتد، در حالی که حکایت متا محل رویداد را جَدَره میداند. در روایت مرقس، مردی که گرفتار جن شده داستان شفای معجزهآسای خود را برای همۀ ساکنان دکاپلیس تعریف میکند؛ دکاپلیس در یونانی به معنی «ده شهر» است و آن زمان به مجموعۀ شهرهایی گفته میشد که کرانۀ شرقی امپراتوری رُم باستان را تشکیل میدادند. شهرهای جراسه و جدره نیز از جملۀ آنها بودند.
در عهد عتیق نیز نام ناحیۀ امروزین اردن چندین بار و در جریان حکایتهایی از کتابهای پیدایش، خروج، تثنیه، اعداد، یوشع، و دیگر بخشهای مربوط به سرزمین موعود و سرزمین کنعان آمده است. از جملۀ این حکایتها ماجرای اسارت بنی اسرائیل در مصر و سفر طولانی آنها به سرزمین موعود و فتح آن است. در باستانشناسی زمان این رویدادها را بخش پایانی دورۀ مفرغ (حدود ۲۰۰۰ تا ۱۲۰۰ پیش از میلاد) در نظر میگیرند، هرچند که بین داستانهای کتاب مقدس و تاریخهای تعیینشده بر مبنای شواهد باستانشناسی ناهمخوانیهایی وجود دارد.
یکی از این ناهمخوانیها که بارها مورد اشارۀ پژوهشگران قرار گرفته این است که ناحیۀ اردن در کتابهای خروج، اعداد، و یوشع آشکارا سرزمینی آباد و مسکون دانسته شده، در حالی که شواهد باستانشناسی گویای این هستند که بیشتر بخشهای اردن در آن زمان خالی از جمعیت بوده است. نبردهای عبریان با قومهای محلی اردن که در کتابهای اعداد و یوشع حکایت شدهاند نیز از قرار معلوم هیچگونه شواهدی در منطقه بهجا نگذاشتهاند. با این حال این نکته را نیز باید در نظر گرفت که شهر اریحا، که داستان سقوط آن بهدست یوشع معروف است (یوشع باب ششم، آیات ۱ تا ۲۷)، نشانههایی از درگیری و ویرانی خشونتآمیز در خود دارد، که به دوران «ویرانی تمدنها در پایان دورۀ مفرغ» بین حدود ۱۲۰۰ تا ۱۱۵۰ پیش از میلاد مربوط میشوند.
کوه نبو (Nebo) در اردن را مکانی میدانند که در آن خداوند نمایی از سرزمین موعود را به موسا پیش از درگذشتش نشان داد (تثنیه باب چهل و سوم، آیات ۱ تا ۴). اردن در کتاب خروج سرزمین قوم مدیان است که موسا پس از فرار از مصر در آنجا ساکن شد (خروج باب دوم، آیۀ ۱۵). او سالها در سرزمین اردن زندگی کرد، و همانجا بود که سرانجام بوتۀ سوزانی دید و خداوند در قالب آتش با او سخن گفت و او را به مصر برگرداند تا قوم خود را از اسارت برهاند (خروج باب سوم، آیات ۱ تا ۱۷). میگویند مدفن موسا در همان کوه نبو قرار دارد، که در اصل مکانی مقدس برای مردمان موآب و ایزدان آنان بوده است.
ناحیۀ اردن در آغاز «دورۀ آهن» (حدود ۱۲۰۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد) مورد تهاجم مردمان دریایی قرار گرفت، هرچند هویت این فرهنگ ناشناس و اسرارآمیز هنوز مورد بحث است. برخی پژوهشگران آنها را همان قوم فلسطینی میدانند، که در کتاب عهد عتیق با بنی اسرائیل جنگ میکنند و پهلوانشان، جالوت، به دست داود کشته میشود. پژوهشگران دیگری نیز آنها را اتروسکی، مینوسی، میکنایی، یا اهل یکی دیگر از تمدنهای باستانی دانستهاند. اما هیچیک از این ادعاها توافق همگانی را جلب نکرده و رسیدن به چنین توافقی در حال حاضر امکانپذیر بهنظر نمیرسد، چون تنها شواهد وجود این مردمان تعدادی کهننوشت (کتیبه) است که تنها ادعا میکنند این مردم اهل دریا بودند و از دریا آمدند. حالا از کدام دریا یا حتا از کدام سو، مشخص نیست.
در هر حال، مردمان دریایی در حدود ۱۲۰۰ پیش از میلاد قدم به کرانههای ساحلی کنعان گذاشتند، و دانشی پیشرفته در زمینۀ فلزکاری و سلاحهای آهنین با خود آوردند که بر تیغها و سرنیزههای سنگی و مسی ساکنان محلی غلبه میکرد. تهاجم مردمان دریایی به کنعان از سمت جنوب صورت گرفت، اما در کتاب داوران عهد عتیق نبردهای بزرگی بین قوم اسرائیل با مردمان موآبی و مدیانی درمیگیرد و عمّونیان نیز از شمال اردن به جنگ یَفتاح، از رهبران قوم اسرائیل، میآیند. در این زمان سه پادشاهی قدرتمند در سرزمین اردن وجود داشت: اِدوم در جنوب، موآب در میانه، و عّمون در شمال.
«سنگافراشت میشع» (نیز معروف به «سنگ موآبی»، حدود ۸۴۰ پیش از میلاد) کتیبهای دارد که جریان نبرد میشع، پادشاه موآب، با سه تن از شاهان اسرائیل در آن آمده است. روایت این سنگنوشت همخوانی زیادی با روایت کتاب دوم شاهان، باب سوم دارد، که در آن یورام پادشاه اسرائیل و یهوشافت پادشاه یهودیه برای سرکوب شورش موآبیها با هم متحد میشوند. سنگافراشت میشع از بهترین یافتههایی است که بر یکی از روایتهای کتاب عهد عتیق صحه میگذارد، اگرچه عدهای از پژوهشگران هم هستند که معنای نوشتهها و حتا اعتبار کل کتیبه را زیر سوال بردهاند.
بحث بر سر این که سنگافراشت میشع تا چه حد میتواند صحت روایت کتاب مقدس را تأیید کند نوعنمون جدلهای پژوهشی رایج بر سر تفسیر اشیا و حتا نوشتههای باستانی است. آن دسته از پژوهشگران که مردمان دریایی را با فلسطینیهای باستان یکی میدانند به تفسیر کتابهای اول و دوم سموئیل استناد میکنند، چون ترسیم آنها از چهرۀ فلسطینیها به توصیفی که در منابع باستانی از مردمان دریایی ارائه شده شباهت زیادی دارد. در این دو کتاب ماجرای رسیدن طالوت به پادشاهی قوم اسرائیل (حدود سدۀ یازدهم پیش از میلاد) و شکست فلسطینیها با کشته شدن پهلوانشان، جالوت، به دست داود حکایت شده است.
منبع عمدۀ آگاهی ما از وجود مردمان دریایی کتیبههای مصریای هستند که ادعا میکنند این مردمان در سال ۱۱۷۸ پیش از میلاد در نزدیکی شهر سخا در مصر از نیروهای رامسس سوم شکست خوردند، و از آن پس نامی از آنها در صفحۀ تاریخ باقی نمانده است. اگر محتوای این منابع را بپذیریم، و تاریخ سنتی روزگار طالوت و داود را نیز همان سدۀ دوازدهم پیش از میلاد بدانیم، آنگاه میتوان گفت فلسطینیها احتمالن همان مردمان دریایی بودهاند که پس از نبرد با طالوت و داود به مصر حمله کردهاند. اما نمیتوان یقین داشت که این حرف درست است، و هنوز توافقی هم بر سر درستی آن بهدست نیامده است.
دودستگی پژوهشی دیگری نیز در این زمینه وجود دارد، و آن این که نمیدانیم مردمان دریایی موجب ویرانی سراسری شهرهای ناحیۀ کنعان شدند یا این امر بنا بر ادعای کتاب عهد عتیق در پی تهاجم قوم اسرائیل به رهبری یوشع و نبردهای او برای فتح کنعان به عنوان سرزمین موعود (کتابهای اعداد و یوشع) رخ داده است. در هر صورت، ورود سلاحهای آهنین به مجموعۀ جنگافزارهای مورد استفادۀ بشر معادلههای جنگی را دستخوش دگرگونی کرد. از آن پس کسی دست بالا را داشت که سلاح آهنین داشته باشد، از جمله ماشین جنگی آشور که اندکی بعد موفق شد سرزمین اردن را تصرف کند. در اختیار داشتن سلاح آهنین موجب شده بود آشوریها چهرهای شکستناپذیر پیدا کنند.
امپراتوریهای بزرگ و نبطیها
امپراتوری آشوری، و در ادامۀ آن امپراتوری نو-آشوری، هردو در جنگها و کشورگشاییها از سلاح آهنین استفاده میکردند و از همین رو به بزرگترین قدرتهای سیاسی روزگار خود تبدیل شدند. در دوران فرمانروایی تیگلات پیلسر یکم (۱۱۱۵ تا ۱۰۷۶ پیش از میلاد) ناحیۀ لوانت زیر نظارت شدید دولت آشور اداره میشد و تا سقوط امپراتوری نو-آشوری در ۶۱۲ پیش از میلاد نیز در وضعیت آن تغییر خاصی بهوجود نیامد.
پس از آشوریان، امپراتوری نو-بابلی برای مدتی این سرزمین را زیر سلطه داشت، اما این امپراتوری نیز سرانجام بهدست کورش بزرگ، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی (۵۴۹ تا ۳۳۰ پیش از میلاد)، سرنگون شد، و تمامی سرزمینهای زیر سلطۀ آن به تسخیر ایرانیان و شاهنشاهی آنان درآمد. به دنبال فتح شاهنشاهی ایران توسط اسکندر مقدونی در ۳۳۱ پیش از میلاد، ناحیۀ اردن نیز بخشی از امپراتوری نوپای او شد. اما مدتها پیش از حملۀ اسکندر فرهنگی تازه در اردن در حال شکلگیری بود، که پایتخت آن بعدها یکی از پربینندهترین تصویرها از جهان باستان را بهدست داد و از و پرطرفدارترین جاذبههای گردشگری خاور نزدیک شد: شهر باستانی پِترا، مرکز تمدن نَبَطی.
نَبَطیها مردمانی کوچنشین اهل صحرای نِقِب بودند. آنها زمانی پیش از سدۀ چهارم پیش از میلاد به ناحیۀ کنونی اردن رسیدند و در آن ساکن شدند. آنها با تراشیدن صخرههای بزرگ ماسهسنگی شهر پترا را ساختند. نَبَطیها در ابتدا ثروت خود را از راه داد و ستد در مسیر «شاهراه بخور» بهدست میآوردند که سرزمین صبا در جنوب عربستان را به بندر غزه در کنارۀ دریای مدیترانه وصل میکرد. آنها در زمان ساختن شهر پترا صاحب شهرهای دیگری در مسیر این شاهراه هم بودند و میتوانستند از کاروانها مالیات بگیرند، امنیت راهها را تأمین کنند، و اختیار زیادی نیز در تجارت پرسود ادویه اعمال کنند.
مشهورترین بنای پترا، که امروزه به «خزانه» معروف است، به احتمال قوی در اصل نوعی مقبره یا مزار بزرگ بوده، و بر خلاف تصور همگان به هیچ مجموعهای از دالانهای تو در تو و پیچ در پیچ راه ندارد بلکه فقط از یک تالار باریک با سقفی نسبتن کوتاه تشکیل شده است. اقامتگاههای بسیار بزرگتری که در دل صخرههای بلند پترا تراشیده شدهاند گواهی بر ثروت نَبَطیها در مقام بازرگانان عمدهای هستند که منابع مالی و انسانیشان به آنان امکان ساخت سازههایی به آن شکوه و عظمت را میداد.
کلمۀ «پِترا» یونانی و به معنی «صخره» است؛ نام اصلی شهر پترا رَقمو (احتمالن نام یکی از نخستین پادشاهان نَبَطی) بود، که هم در کتاب عهد عتیق و هم در نوشتههای نویسندگان باستان مثل فلاویوس یوزِفوس (۳۷ تا ۱۰۰ میلادی) و دیودُروس اهل سیسیل (سدۀ یکم پیش از میلاد) آمده است. ناحیۀ اردن در دوران اوج پادشاهی نَبَطی از رفاه فراوان برخوردار بود و دامنۀ این رفاه تنها به شهر پترا محدود نمیشد. نَبَطیها بیتردید از ثروتمندترین ملتها بهشمار میرفتند، هرچند ملتهای دیگر نیز از ثروت زیاد آنان بینصیب نمیماندند.
در حدود سال ۲۰۰ پیش از میلاد فرماندار عَمّون، هیرکانوس، کاخ-دژی با نام قصر العبد (کاخِ بنده) برای خود ساخت که برای آن هزینۀ گزافی لازم بود. فلاویوس یوزِفوس در وصف این کاخ (که به گمان او به یک دژ میمانست) چنین مینویسد که ساختمان کاخ «یکسر از سنگ سفید» در ابعادی عظیم ساخته شده و شامل استخری بزرگ با کف صیقلی و دیوارهایی با کندهکاری «جانورانی در اندازههای چشمگیر» است، و تالارهای ضیافت و اقامتگاههایی وسیع با آب جاری دارد (Merrill, 109). امروزه خرابههای این بنا را در نزدیکی عراق الامیر در شهرستان امّان میتوان دید، و هر چند اکنون تا حد زیادی از عظمت آن در زمان یوزِفوس کاسته شده، اما هنوز نشانههای ثروت و سلیقۀ مردی که سفارش ساخت آن را داد از در و دیوارش هویدا است.
نخستین پادشاه نَبَطی که نامش در منابع تاریخی ثبت شده الحارث یکم (Aretas به یونانی؛ حدود ۱۶۸ پیش از میلاد) است، به همین دلیل، گرچه استقرار نَبَطیها در منطقه به صدها سال پیش از آن برمیگردد، تاریخ رسمی پادشاهی نَبَطی را فقط از سال ۱۶۸ پیش از میلاد میتوان پی گرفت. این تاریخ در سال ۱۰۶ میلادی با ضمیمه شدن پادشاهی نَبَطیها به امپراتوری رُم باستان به پایان میرسد. فرهنگی نَبَطی بسیار پیشرفته بود و هنر و معماری و آیینهای دینی مفصل و اقتصاد و تجارتی شکوفا داشت. زنان از حقوقی کمنظیر در جهان باستان برخوردار بودند، میتوانستند صاحب مقامهای روحانی باشند و حتا بهطور مستقل فرمانروایی کنند. مهمترین ایزدان نَبَطی زن بودند، و جمع کاهنان بلندپایۀ آنان نیز به احتمال زیاد از زنان تشکیل میشد.
نَبَطیها برای حل مشکل آبرسانی در ناحیۀ خشکی محل سکونتشان شبکهای مهندسیشده از چاهها، کانالهای آبرسانی، و سد بنا کرده بودند که به لحاظ کارآیی در آن روزگار بینظیر بود. آنها با دسترسی به آب و سکونت در نقاطی کم و بیش دور از دسترس در منطقه توانسته بودند ثروت خود را از دستبردهای احتمالی دور نگه دارند. با این همه، مقاومت آنها در برابر سپاه رُم چندان دوام نیاورد، و حملههای پی در پی رمیها و نفوذ پیشروندهشان به سرزمین نَبَطیها موجب قطع دسترسی همیشگی به مسیرهای بازرگانی شد و سرانجام تمامی سرزمین را از پا درآورد و آن را در ۱۰۶ میلادی با نام جدید آرابیا پتریا (پترای عربی) به قلمرو امپراتوری ترایانوس (۹۸ تا ۱۱۷ میلادی) ملحق کرد.
امپراتوری رُم، اسلام، و دولت کنونی اردن
رُمیها ناحیۀ جدید خود را تا حد زیادی آباد کردند (هرچند شهرهای نَبَطی زیادی مثل پترا و هجرا به بوتۀ فراموشی افتادند). آنان در شهر جراسا (جرش) مرکز تجاری قدرتمندی بهوجود آوردند و شهر پررونق دیگری به نام فیلادلفیا نیز در محل کنونی شهر اَمّان، پایتخت امروز اردن، بنا کردند. شهر جدره یکی دیگر از مکانهایی بود که در زمان رُمیها به آبادانی و ثروت رسید. این شهر محل تولد شاعر و ادیب رُمی، مِلِئاگِر (Meleager؛ سدۀ یکم میلادی) بود، و پیش از او نیز الهامبخش شاعر و فیلسوف اِپیکوری، فیلودیموس (Philodemus؛ حدود ۱۱۰ تا ۳۵ پیش از میلاد)، قرار گرفته بود. رُمیها بیتردید از منابع طبیعی منطقه بهرۀ زیادی بردند، ضمن این که توانستند تعداد زیادی سرباز برای نیروهای نظامی خود جذب کنند و آنها را بهعنوان سرباز وظیفه و لشگر ذخیره به خدمت بگیرند. ولی نباید فراموش کرد که آنها با ساخت جاده، معبد، و آبراههایی که میتوانستند آب بخشهای عظیمی از زمینهای قابل کشت را تأمین کنند، موجب رشد و پیشرفت سرزمین اردن شدند. شهر رُمی جراسا در این زمان از ثروتمندترین و شکوهمندترین شهرستانها در سراسر امپراتوری رُم باستان بود.
با این همه، امپراتوری رُم در گذر سدۀ سوم میلادی به سراشیب سقوط افتاد و با آغاز سدۀ چهارم میلادی ناگزیر از رویارویی با چالشهایی جدی شد. با بالا گرفتن کشمکشهای داخلی و تهاجم قومهای گوناگون در گوشه گوشۀ امپراتوری رُم، ناحیۀ کنونی اردن نیز گرفتار هرج و مرج و آشوب شد. قوم نیمه-بیابانگرد تنوخی در سدۀ سوم میلادی در منطقه صاحب قدرت شدند و معروفترین رهبر آنان، ملکه ماویه (فرمانروایی حدود ۳۷۵ تا ۴۲۵ میلادی) علیه رُمیها شورش کرد و آنان را چنان زیر فشار گذاشت که سرانجام به همپیمانی با او تن دادند.
چون تنوخیها در اصل عضو «اتحاد قبیلههای نَبَطی» بودند، گمان میرود ماویه در این زمان بر بسیاری از مناطقی که در گذشته «سرزمین پادشاهی نَبَطی» را تشکیل میدادند فرمانروایی میکرده است. در هر صورت، او با قدرت نظامی کافی و پشتیبانی نیروهای خودی که در سپاه رُم به عنوان نیروی ذخیره تعلیم دیده بودند، موفق شد به پیروزی برسد و در پیماننامۀ صلح با رُم شرایط دلخواه خود را تحمیل کند. چندی بعد، در ۳۷۸ میلادی که رُمیها در نبرد آدریانوپل شکست خورده و برای دفاع از قسطنطنیه قوای کافی در اختیار نداشتند، از ماویه کمک خواستند و او یک لشگر سوارهنظام را برای کمک به آنها فرستاد.
بخش غربی امپراتوری رُم سرانجام در سال ۴۷۶ میلادی سقوط کرد، اما بخش شرقی آن در قالب امپراتوری بیزانس به پایتختی قسطنطنیه به حیات سیاسی خود ادامه داد. در سدۀ هفتم میلادی عربهای مسلمان سراسر منطقه را زیر تاخت و تاز قرار دادند، و جمعیتهای گوناگون محلی را به اسلام دعوت کردند، که همین موجب درگیری این جمعیتها با امپراتوری بیزانس شد. ناحیۀ کنونی اردن در این زمان توسط بنی امیه فتح شد و از ۶۶۱ تا ۷۵۰ میلادی بخشی از امپراتوری امویان بود. اردن در زمان امویان رونق بیشتری پیدا کرد، اما عباسیان (۷۵۰ تا ۱۲۵۸ میلادی) با انتقال پایتخت خود از دمشق، در شمال اردن، به کوفه و سپس بغداد، که خیلی دور بود، اردن را تا حد زیادی از اهمیت و آبادانی انداختند.
خلفای فاطمی (۹۰۹ تا ۱۱۷۱ میلادی) در جریان گسترش قلمرو خود، که بعدها جذب امپراتوری عباسی شد، به اردن توجه خاصی نشان دادند و شروع به بازسازی معبدها، بناها، و راههای منطقه کردند. پس از عباسیان نیز امپراتوری عثمانی (۱۲۹۹ تا ۱۹۲۳ میلادی) دست به اقدامهایی مشابه زد. علاوه بر آن، شکست و براندازی امپراتوری بیزانس به دست عثمانیها در ۱۴۵۳ میلادی به معنی پایان نفوذ فرهنگ غربی در منطقه بود.
دولت عثمانی در جریان جنگ جهانی اول (۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ میلادی) جانب آلمان و قدرتهای محور را گرفت. خیزش اعراب در ۱۹۱۶ میلادی، که از اردن آغاز شد، آسیب بیشتری به قوای عثمانی وارد آورد، که بدون این معضل هم بهزحمت میتوانست در برابر متفقین مقاومت کند. با شکست و سقوط امپراتوری عثمانی در ۱۹۲۳ میلادی، اردن زیر قیمومیت بریتانیا قرار گرفت، و سرانجام پس از جنگ جهانی دوم و در ۱۹۴۶ میلادی موفق شد استقلال خود را به دست آورد. کشور اردن از آن زمان تا امروز زیر حاکمیت دولت خودمختار پادشاهی خاندان هاشمی است.
