گفتوگوی مرغ و ماهی (نوشتهشده در حدود ۲۰۰۰ پیش از میلاد) یک شعر بلند سومری است که دیرینگی آن به «دورۀ سوم اور» (حدود ۲۱۱۲ تا حدود ۲۰۰۴ پیش از میلاد) میرسد. در این دوره گونۀ ادبی گفتوگو محبوبیت خاصی پیدا کرده بود. گفتوگوی مرغ و ماهی کهنترین قطعۀ ادبی بهجامانده با دستمایۀ دعوای همسایهها، بالا گرفتن دعوا، و تبدیل شدن کاه به کوه در یک چشم به هم زدن است.
از گونۀ ادبی میانرودانی گفتوگو هفت اثر معروف بهجا مانده، که از محبوبیت بالای این گونه در اواخر هزارۀ سوم پیش از میلاد خبر میدهند. در این گونۀ ادبی معمولن دو شخصیت – اشیای جاندار، حیوانات، فصلهای سال – بر سر این که کدامشان اهمیت بیشتری دارد بگومگو میکنند، یا وارد یک دعوای حقوقی میشوند و به محضر قاضی میروند. قائلۀ آنها در نهایت با داوری یک ایزد ختم به خیر میشود. هفت گفتوگوی بهجامانده عبارت اند از:
- گفتوگوی تابستان و زمستان
- گفتوگوی گوسفند و دانه
- گفتوگوی مرغ و ماهی
- گفتوگوی درخت و ساقۀ نِی
- گفتوگوی نقره و مس توانا
- گفتوگوی کجبیل و خیش
- گفتوگوی سنگ آسیاب و سنگ گولگول (سنگ آتشزنه)
چهار گفتوگوی ادبی دیگر نیز در دست هستند، ولی بین شخصیتهای انسانی درمیگیرند، و اگر از روی شمار اندک رونوشتهایی که از آنها در اختیار داریم قضاوت کنیم، ممکن است آنقدرها محبوب نبوده باشند. آثاری که در گونۀ ادبی گفتوگو نوشته میشدند بخشی از برنامۀ درسی اِدوبّا (کتیبهخانه)، مدرسۀ نبشتگری سومری، را تشکیل میدادند. دانشآموزان باید این آثار را، در کنار قطعههای ادبی دیگر، رونویسی، حفظ، و ازبرخوانی میکردند. این کار بخش مهمی از مرحلۀ نهایی برای به پایان رساندن دورۀ آموزشی نبشتگری محسوب میشد.
خواندن و نوشتن و سوادآموزی برای دومین پادشاه «دودمان سوم اور»، شولگی (فرمانروایی ۲۰۹۴ تا حدود ۲۰۴۶ پیش از میلاد)، در اولویت قرار داشت. این پادشاه تعداد مدرسهها را افزایش داد تا شمار نبشتگران سرزمینش هرچه بیشتر شود. شولگی در گفتوگوی مرغ و ماهی جایگاهی ستایشآمیز پیدا میکند، چون در نهایت حل و فصل دعوا بهدست او انجام میگیرد نه بهدست یک ایزد.
خلاصۀ داستان و پسزمینۀ آن
منظومۀ گفتوگوی مرغ و ماهی با روایتی از اسطورۀ آفرینش آغاز میشود. پس از آن که ایزدان، آنو (آن) و اِنلیل آسمانها و زمین را بهوجود میآورند، اِنکی (ایزد دانایی، که به او نودیم-مود هم گفته میشود) محدودۀ زمینهای باتلاقی دورتادور شهر خود، اِریدو، را مشخص میکند تا سومریها (که در سطر ۹ «سر-سیاهها» نامیده شدهاند) در آن زندگی کنند. او انواع ماهیها و مرغان (پرندگان) را در محل مناسبشان قرار داده و رفتار و کردار شایستۀ هرکدام را به آنان یاد میدهد (سطرهای ۱ تا ۲۱).
مشکل زمانی بروز میکند که ماهی از همسایهاش مرغ (پرنده) و پرسروصدایی او ایراد میگیرد، و در ادامه کلی ناسزا بارش میکند. مرغ هم با ناسزاهای بیشتر جواب او را میدهد، و بدین ترتیب دعوای آنها بالا میگیرد (سطرهای ۲۲ تا ۱۰۱).
ماهی برای رفع مشکل خود لانۀ مرغ را خراب میکند و جوجهاش را میکشد. وقتی مرغ برمیگردد و میبیند خانهخراب شده، میرود تخمهای ماهی را پیدا میکند و همه را از بین میبرد (سطرهای ۱۰۲ تا ۱۲۱). درگیری به جایی میرسد که دیگر هیچکدام از پس حل آن برنمیآیند، و شکایت خود را نزد شولگی میبرند، که در اینجا پسر اِنلیل معرفی شده، تا بلکه او راهی برای ختم دعوا پیدا کند (سطرهای ۱۲۲ تا ۱۴۷).
شولگی حق را به مرغ میدهد، چون به عقیدۀ او آوازش خوش است و دل آدم را در جشن و مهمانی و اِ-کور (معبد) شاد میکند. انگیزۀ شولگی در این حکم (سطرهای ۱۶۸ تا ۱۷۷) به تعبیر برخی پژوهشگران، از جمله جرمی بلَک، مبتنی بر «لذتی است که آدمیان و ایزدان از تماشای پر و بال پرندگان و شنیدن آواز دلانگیز آنان میبرند» (۲۳۰). هرچند این نظر ممکن است درست باشد، اما قطعهشعری که در دست داریم در قسمت پایانی و نتیجهگیری داستان دچار شکستگی شده، و حکم شولگی به احتمال زیاد فقط در حد همین چند سطر نبوده است.
بلَک به این نکته نیز اشاره میکند که شولگی در داوری خود لابد «حملۀ وحشیانۀ ماهی به تخمهای پرنده» را هم لحاظ کرده (۲۳۰) و به این هم توجه داشته که دعوا و درگیری را اول از همه ماهی بهراه انداخته است. قطعه با ستایش اِنکی به پایان میرسد، که به شولگی خردمندی عطا کرده تا بتواند محکمه را با پیروزی مرغ بر ماهی ختم کند. این شعر هرچند با هدف سرگرم کردن مخاطب سروده شده، اما بر اهمیت کنار آمدن با همسایهها تأکید میکند، که مطابق با خواست و ارادۀ ایزدان است.
متن
متن انگلیسی مبنای ترجمۀ حاضر برگردان جرمی بلَک و همکاران است که در کتاب ادبیات سومر باستان چاپ شده و با متن بازنشرشدۀ آن در پایگاه اینترنتی بدنۀ متنی الکترونیک ادبیات سومری تطبیق داده شده است. نقطهچینها نشانگر واژهها یا جملههای از بین رفته هستند، و علامت سوالها نشانۀ این که در ترجمه واژۀ دیگری بهجای واژۀ اصلی آمده است.
سطرهای ۱ تا ۱۲: در روزگاران قدیم، زمانی که سرنوشتهای خوب رقم خوردند، و پس از آن که آن (آنو) و اِنلیل قوانین ایزدی آسمان و زمین را برقرار کردند، آنگاه سومینِ آنان، ...، خداوندگار پهنۀ خردمندی، اِنکی، سرورِ تقدیرها، ... را دور هم جمع کرد، و منزلگاهها بنا نهاد؛ او آبها را در دست خود گرفت تا بذر خوب را بپرورد و بیافریند؛ او دجله و فرات را پهلو به پهلو قرار داد، و آنها را وسیلۀ رساندن آب از کوهساران قرار داد؛ او [از آنها] جویبارهای کوچکتر به اطراف کشید، و آبراههای دیگر استوار کرد. اِنکی برای گوسفندان و گلهها چراگاهها و مرتعهای وسیع آفرید و چوپانان و گلهبانان را معیشت فراهم کرد؛ او شهرها و سکونتگاههایی در سراسر زمین بنیان گذاشت و شمار سر-سیاهها را افزون ساخت. او برای آنها پادشاهی قرار داد تا شبانشان باشد، و او را در سروری برتر از ایشان قرار داد؛ پادشاه همچون نور روز بر سرزمینهای بیگانه غالب شد.
سطرهای ۱۳ تا ۲۱: ... اِنکی زمینهای باتلاقی را به هم بافت، تا نِیهای جوان و پیر در آنها برویند؛ او دسته دسته مرغان و ماهیها را در برکهها و مردابها جا داد...؛ او به همه نوع موجود زنده ... روزی بخشید، ... آنها را به نگاهداری از این همه نعمت ایزدان گماشت. وقتی نودیم-مود (اِنکی)، شاهزادۀ والاجاه، خداوندگار پهنۀ خردورزی، ... را آفرید، نیزارها و مردابها را از ماهی و مرغ انباشت، جا و مکان آنها را نشانشان داد و قوانین الاهی جاری بر آنها را به ایشان آموخت.
سطرهای ۲۲ تا ۲۸: آنگاه ماهی در مرداب تخمریزی کرد؛ مرغ در شکاف نیزارها لانه ساخت. اما مرغ مایۀ وحشت ماهی مرداب در ... خود بود. ماهی صدایش درآمد و فریادش به آسمان رفت. با سروصدای فراوان سر به دشمنی برداشت. با رفتاری تحملناپذیر در کوی و برزن ولوله به پا کرد. ماهی با لحنی زهرآلود خطاب به مرغ گفت:
سطرهای ۲۹ تا ۴۰: «...مرغ، ... ناسزایی در کار نیست...! صدای...خروسکیات در مردابها... قار و قور میکند! یکبند و سیریناپذیر هلف هلف میلمبانی، و دلت لبریز از بدی است! در دشت و ماهور آنقدر دانه برمیچینی تا کیشات کنند! پسران مزرعهدار در کَرتها برایت دام و تله میگذارند. باغبان در باغ و باغچه برایت دام پهن میکند. نمیتواند دستش را زمین بگذارد از بس باید با فلاخن سنگ پرت کند؛ نمیتواند از دست تو یک لحظه بنشیند. تو گُله به گُله سبزیجات را خراب میکنی؛ تو مایۀ آزاری. در گوشههای نمور مزرعه همهجا رد پای تو هست. ای مرغ، تو هیچ شرم و حیا سرت نمیشود: فضلههایت کل حیاط را پوشانده. پسرک جاروکش با ریسمان دنبالت میگذارد. سروصدای تو خانه را برداشته؛ کثافت تو همه را فراری داده.»
سطرهای ۴۱ تا ۵۰: «تو را در لانۀ محفوظ پروار میکنند. میگذارند مثل گاو ماع بکشی، مثل گوسفند بعبع کنی. برایت آب خنک در کوزه میریزند. تو را برای قربانی روزانه میکشند و میبرند. سلاخ تو را پربسته میآورد. بالها و نُکات را میبندند. قار و قور ات به جایی نمیرسد؛ قیل و قال ات سرِ چیست؟ با آن صدای نکره شب را پر از وحشت میکنی؛ هیچکس از دست تو خواب راحت ندارد. ای مرغ، گورت را از مرداب گم کن! مرا از شر این سروصداهایت خلاص کن! راهت را بگیر و از اینجا برو سرت را بکن توی سوراخ زبالهدانی: تو به درد همانجا میخوری!»
سطرهای ۵۱ تا ۵۶: این گونه، ماهی آن روز مرغ را به باد ناسزا گرفت. ولی مرغ، با پر و بال رنگین و چهرۀ رنگین، در زیبایی خود تردید نداشت، و توهینهایی را که ماهی نثارش کرده بود به هیچ انگاشت. به فحوای کلام او ذرهای اعتنا نکرد، انگار که لالایی دایهای باشد، باوجود همۀ آن سخنان زشتی که به زبان آمده بود. آنگاه مرغ به ماهی پاسخ داد:
سطرهای ۵۷ تا ۶۹: «چگونه دل تو چنین پرنخوت است، در حالی که خودت در آن پایین پایینها هستی؟ دهانت مدام میجنبد (؟)، ولی با این که دهانت گوش تا گوش گرد است، پشت سرت را نمیتوانی ببینی. نه کفل داری، نه دست و بازو و پا – کلهات را خم کن ببین به پایت میرسد؟ بوی بدت وحشتناک است؛ مردم بالا میآورند، بهات دندانقروچه میکنند! هیچ ظرف غذایی طاقت نگه داشتن آن نوع چیزهایی که تو میخوری را ندارد. کسی که تو را میبرد جرئت ندارد دست به پوستت بزند! من در مردابهای بزرگ و باتلاقهای پهناور مثل شیطان دنبالت هستم. دستت به گیاهان شیرین آنجا نمیرسد، چون صدای من آزارت میدهد. طول و عرض رودخانه را نمیتوانی با دل راحت طی کنی، چون از سایۀ ابر توفانی من در امان نیستی. هرقدر هم لابهلای نیزار بخزی باز همیشه زیر چشم منی. بعضی بچههایت خواهی نخواهی روزی من تعیین شدهاند؛ تو آنها را به من میدهی تا گرسنگیام را فروبنشانم. بعضی از بزرگهاتان هم دیر یا زود سر از سفرۀ ضیافت من درخواهند آورد...در گِل و لای.
سطرهای ۷۰ تا ۷۹: اما من مرغی هستم زیبا و باهوش! پر و بالم با هنرمندی طراحی شده. اما در خلقت شکل گرد و قلمبۀ تو هیچ مهارتی بهکار نرفته! شکوهمندی من خرامیدن در کاخ شاهی است؛ نغمهسرایی مرا زینت دربار میدانند. نوایی که من سر میدهم بسیار شیرین است و جان شخص شولگی، پسر اِنلیل، را شادمان میسازد. هرروز خرمن خرمن میوه و ثمرۀ باغ و باغچه را به من پیشکش میکنند. جو پرک، آرد مالت، جو دوسر، و گندم دودانه (؟) شیرینیهایی است که به دهان میگذارم. چگونه است که تو با این وصف هنوز متوجه برتری من نشدی؟ به من تعظیم کن!»
سطرهای ۸۰ تا ۸۵: این گونه، مرغ همان موقع پاسخ توهینهای ماهی را با توهین داد. ماهی خشمگین شد، و چون به قدرت و استواری پهلوانانۀ خود مینازید، همچو ابری سنگین از باران کف رودخانه را شناکنان درنوردید. او آمادۀ دعوا و درگیری بود. ناسزاهایی را که مرغ بارش کرده بود به هیچ میانگاشت. هرگز حاضر نبود سر خم کند بلکه چاک دهان را کشید. بار دیگر، ماهی در جواب مرغ گفت:
سطرهای ۸۶ تا ۹۴: «ای نُک و پا بریده، با آن لنگهای کج و کوله، دهان قفلی، زبانِ ریز! از سر نادانی چرند و پرند سر هم میکنی، یک لحظه مغزت را بهکار نمیاندازی! شکمباره، بدقیافه، حیاط را انباشته از فضله میکنی! پسرک جاروکش در خانه برایت تله میگذارد و با طناب دنبالت میکند. نانوا، آبجوساز، باربر، همۀ آنهایی که در خانه زندگی میکنند از دستات کلافه اند. ای پرنده، تو اصلن عقلت به مسئلۀ بزرگی من نمیرسد؛ حساب و کتاب ذات من در فهم تو نمیگنجد. از ضعف و قوت من ذرهای شناخت نداری؛ آن وقت حرفهای گندهگنده میزنی. اگر واقعن چشمت دستاوردهای مرا میدید، از شرمندگی آب میشدی. حرفهای تو بدجوری پر از غلط است؛ همینطور نفهمیده و نسنجیده دهن باز میکنی.»
سطرهای ۹۵ تا ۱۰۱: «به من میگویند ماهی. فراهم کردن فراوانی برای زیارتگاههای پاک برعهدۀ من است. من هستم که برای هدیههای بزرگ تقدیمی به اِ-کور پرجلال با افتخار و با سر افراشته میایستم! من نیز درست مثل اَکنان (Acnan؛ احتمالن ایزدبانوی زمین و حاصلخیزی) آمدهام تا گرسنگان این سرزمین را سیر کنم. من دستیار او هستم. برای همین است که مردم به من توجه دارند، و چشمشان به من است. در جشن خرمن بهخاطر وجود من شادی و از من نگهداری میکنند. ای پرنده، تو هر کاری هم که در زندگی کرده باشی، من به تو یاد میدهم که همۀ آنها از سر خودنمایی بوده. مطمئن باش جواب همۀ این خودستاییها و گندهگوییهای تو را خواهم داد.»
سطرهای ۱۰۲ تا ۱۱۵: بدین ترتیب ماهی نقشه کشید تا حساب مرغ را برسد. او ساکت و بیصدا، مخفیانه، به کنارۀ رود خزید. وقتی مرغ از لانه پرید تا برای جوجهاش غذا بیاورد، ماهی دنبال ساکتترین گوشهها گشت. [آنگاه] لانۀ خوشساخت او را که از چوب جارو بود به خانۀ ارواح بدل کرد. خانۀ خوشساخت او را ویران کرد و انبار آذوقهاش را از هم پاشید. تخمهایی را که گذاشته بود خرد کرد و همه را به دریا ریخت. این گونه بود که ماهی زهر خود را به مرغ زد، و بعد فرار کرد و در آب ناپدید شد. مدتی بعد مرغ برگشت؛ او با وجناتی همچون شیر شرزه و پنجههایی چون عقاب به سوی لانهاش بال میزد. آنگاه وسط پرواز خشکش زد. مثل گردبادی توفانی در میانۀ آسمان به چرخ زدن افتاد. مرغ به جستجوی لانۀ خود اندامش (بالهایش) را تا میتوانست گستراند. [بعد] با سر روی زمین خالیای که لانۀ خوشساخت چوب جارویش دیگر در آن نبود، فرو افتاد. صدای فریاد و فغان او مثل جیغ بانوی خانه تا عرش آسمان بالا رفت.
سطرهای ۱۱۶ تا ۱۲۱: مرغ سر به جستجوی ماهی گذاشت و مردابها را زیر و رو کرد. مرغ چهارچشمی به عمق آب خیره میشد تا ماهی را ببیند، وجب به وجب را زیر نظر داشت. چنگالهایش را تیز و گشوده آماده نگه داشته بود، که چشمش در زیر آب به تخمهای ریز ماهی افتاد، همۀ آنها را جمع کرد و بهصورت یک کپه انباشت. این گونه بود که مرغ انتقام خود را گرفت و دل خود را.... باز، مرغ به ماهی پاسخ داد:
سطرهای ۱۲۲ تا ۱۲۴: «ای ابله تمامعیار! ماهی احمق کلهخراب، ... نداری! دهان آنها که گِرد لنگرگاه حلقه میزنند (؟) هرگز غذای کافی به خود نمیبیند، و گرسنگیشان تمام روز به درازا میکشد. ای خوک پست و کثیف، تو دائم توی کثافت خودت غلت میزنی، آشغال!»
سطرهای ۱۲۵ تا ۱۳۶: «تو مثل نگهبانی هستی که کلۀ دیوار زندگی میکند (؟)،...! ای ماهی، تو خانمان مرا به آتش کشیدی، تو تخم هِنبَل کاشتی. در اوج حماقت دست به خرابکاری زدی؛ دست خودت را به خون آلوده کردی! دل پرنخوت تو در چاه همین کارهای پلید خودش خواهد افتاد! اما من مرغ هستم، به آسمانها پر میکشم و روی زمین راه میروم. من به هر کجا که سفر کنم، برای ... شادمانی ... نامیده...، ای ماهی،... از جانب شاهزادگان بزرگ (نامی برای ایگیگی) عطا شده. من از تخم مرغوب هستم، و جوجههایم نخستزاده اند!... با سر افراشته ... به سوی اِ-کور پرجلال میرود. ... تا روزهای دور... مردمان پرشمار میگویند.... چطور عظمت مرا نمیبینی؟ سر به خاک بگذار.»
سطرهای ۱۳۷ تا ۱۴۰: بار دیگر، مرغ ناسزاهای فراوان به ماهی حواله کرد. آنگاه ماهی که آتش خشم از نگاهش شعله میکشید، سر مرغ فریاد زد: «لازم نیست این قدر از دروغهایی که خودت سر هم میکنی باد کنی! قاضی ما به این قضیه رسیدگی خواهد کرد. بیا دعوای خود را نزد اِنکی ببریم، که اوست داور و دادگستر ما.»
سطرهای ۱۴۱ تا ۱۴۷: و بدین ترتیب، آن دو در همان حال دعوا و بگومگو و کشمکش راهی محکمه شدند، هردو با این قصد و نیت که بزرگی و برتری خود بر دیگری را به اثبات برساند. دادگاه آنها در شهر اِریدو تشکیل شد، و هرکدام دلایل و شواهد خود را مطرح کردند... در حالی که تمام مدت به سر و کول هم میپریدند (؟) مثل گاو نعره میکشیدند، ... مثل ... جلو خزید... از شاه شولگی، پسر اِنلیل... تقاضای حکم کردند...
سطرهای ۱۴۸ تا ۱۵۷: (مرغ میگوید:) «ای...، خداوندگار سخن راست، به حرفهای من توجه کن! من ... گذاشته بودم و در آنجا تخمگذاری کرده بودم.... عطا کردند... و روزی رساندند. بعد از ... شروع شد...، ... او خانۀ مرا ویران کرد. لانۀ چوب جاروی مرا به خانۀ ارواح بدل کرد. خانهام را خراب کرد و انبار آذوقهام را از هم پاشید. تخمهایم را خرد کرد و به دریا ریخت. .... دربارۀ گفتههایم تحقیق کنید... حکم را به نفع من صادر کنید.» ... تفتیش کرد...، او خود را به خاک انداخت.
سطرهای ۱۵۸ تا ۱۶۳: ... سخن ... شاهانه، از سر دل... اعلام کرد (؟): «سخنانت درّ و گوهر است، همچون شادی به دل مینشیند.» (شولگی میگوید:) «تا کی میخواهند این جنگ و دعوا را کِش بدهند (؟)؟» همچو... پیروز میدان شد. شاخ به شاخ...، کتککاری میکردند.
سطرهای ۱۶۴ تا ۱۶۷: (ماهی میگوید:) «....، بگذار به نفع من باشد!» (شولگی میگوید:) «من به تو یاد خواهم داد قوانین الاهی چیست و حرمت خانه و کاشانه را چگونه باید نگه داشت. من همچو (؟) اِنکی، پادشاه آبزو، همواره راه حلی پیدا میکنم، و سخنانم خردمندانه اند.» او به مرغ و ماهی پاسخ داد:
سطرهای ۱۶۸ تا ۱۷۷: «چرخ زدن بالای اِ-کور مایۀ شکوهمندی مرغ است، چنان که آواز او نیز خوش و شیرین است. بر سر خوان قدسی اِنلیل، مرغ....بر تو برتری ...! آوای خود را در معبد ایزدان بزرگ سر خواهد داد. ایزدان آنونا از نغمۀ او شادمان خواهند شد. آواز او شایستۀ ضیافتهایی است که در تالار پذیرایی بزرگ ایزدان برپا میشوند. آواز او فضای کاخ پادشاه را از سرخوشی میآکند... با سرافرازی، بر خوان شولگی، پسر اِنلیل... پادشاه... عمر دراز...
۱ سطر شکسته
ماهی... در شکوهمندی...
سطرهای ۱۷۸ تا ۱۹۰: بدین ترتیب ماهی... مرغ...
۶ سطر شکسته یا از بین رفته
اِنکی...عطا کرد.
۱ سطر شکسته
در آبزوی اِریدو... مرغ.... چون مرغ در گفتوگوی مرغ و ماهی بر ماهی پیروز شد، ستایش از آنِ اِنکیِ پدر باد!
